خببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب
من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....
دوستان اینو خوندین
رفت تنها آشنای بخت من ، رفت و با غمها مرا تنها گذاشت، چون نسیم تند پوی از من گریخت ، اهوانه سر به صحرا ها گذاشت، ماه را گفتم که ماه من کجاست؟ گفت هر شب روی در روی من است، در دل شب هرکجا مهتاب هست ماه تو بازو به بازوی من است...........
تقدیم به ( ف...) خودم که 4 سال عاشقش بودم ولی آخرش منو تو شب عروسیش دعوت کرد...
خیلی بده اینطور بشه میشه گفت نامردی بود
دوستان عزیز این نوشته را تقدیم میکنم به تمام عاشقانی که عشقشان تنهاشون گذاشته:به آسمان مینگرم وسرود جدایی را میخوانم و فکر میکنم چه چیزی را باید بر روی کاغذ بیاورم تا برای یادگاری باقی بماند به ناچار و رو به عادت دیرینه قلبم را میشکافم و قطره خونی را به نام سلام بر روی کاغذ می آورم شاید در این زمان و با گذشت آن از نظر شما محو و نا پدید شوم.
شاید مثل یک تخته سنگ کوچکی باشم که بر روی او غبار و خاک فراموشی کشیده شده پس بزار از خود یادگاری برای تو دوست مهربانم برجای بگذارم تا اگر روزی به یاد جدایی افتادی و برای آن قطره ی اشکی که از دیدگانت فرو ریخت آنگاه نوشته را بردارِِ زیر لب زمزمه کن تا به یادم افتی و دوست فراموش شده ات را به یاد آوری.
آنقدر خوب و عزیزی که هنگام وداع حیفم آید حتی به خدا بسپارمت
یاد آن روز که در صحفه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم...
تقدیم به کسی که هرگز نمیرود از یادم
یه چیزی میگم گوش کنین البته من کسی نیستم که بخوام به شما بگم ولی سعی کنین هیچ و قت دل کسی رو نشکنین
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست میدارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند.
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من را رسان و گو که
او را دوست میدارم.
ولی افسوس.
یکی ابر سیاه امد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم
ولی افسوس.
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون و امانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
ولی افسوس.
او هرگز نمی داند

وقتی مردم
وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم.
وقتی مردم روی قبرم ننویسید
نه شعری
نه شعاری.
ننویسید که بودم از
از چه تباری
وقتی مردن اخرین نقطه راهه
نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید...
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبرم بکارید...
خیلی وقتا یش از این
مرده بودم
عمری دلمرده
به سر برده بودم.
بدون سنگ. بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خورده بودم.
وقتی مردم
روی قبرم
ننویسید که بودم.....

چه تاریک وچه دلگیرم در این شبهای بع از تو
به زخمی خود گرفتم زخم نا پیدای بعد از تو
منم با یک سبد اواز همراهی تو تنهایی
و من حالا به فکرم فکر یک تنهای بعد از تو
و شعرم شاخه تنگ قفسهای من من شد
غزل این یار دیرینه که شد اوای بعد از تو
و چون رودی که گم کرده خم دریای خود را
نمی دانم چه باید کرد فرداهای بعد از تو
تو یبحی در شب یلدای من بودی ولی اینک
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو




