تبليغاتX
تنهای عاشق
کسی که در تنهایم تنها نگذاشت...
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

خببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

 

من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....

 

دوستان اینو خوندین

رفت تنها آشنای بخت من ، رفت و با غمها مرا تنها گذاشت، چون نسیم تند پوی از من گریخت ، اهوانه سر به صحرا ها گذاشت، ماه را گفتم که ماه من کجاست؟ گفت هر شب روی در روی من است، در دل شب هرکجا مهتاب هست ماه تو بازو به بازوی من است...........
تقدیم به ( ف...) خودم که 4 سال عاشقش بودم ولی آخرش منو تو شب عروسیش دعوت کرد...

خیلی بده اینطور بشه میشه گفت نامردی بود

دوستان عزیز این نوشته را تقدیم میکنم به تمام عاشقانی که عشقشان تنهاشون گذاشته:به آسمان مینگرم وسرود جدایی را میخوانم و فکر میکنم چه چیزی را باید بر روی کاغذ بیاورم تا برای یادگاری باقی بماند به ناچار و رو به عادت دیرینه قلبم را میشکافم و قطره خونی را به نام سلام بر روی کاغذ می آورم شاید در این زمان و با گذشت آن از نظر شما محو و نا پدید شوم.
شاید مثل یک تخته سنگ کوچکی باشم که بر روی او غبار و خاک فراموشی کشیده شده پس بزار از خود یادگاری برای تو دوست مهربانم برجای بگذارم تا اگر روزی به یاد جدایی افتادی و برای آن قطره ی اشکی که از دیدگانت فرو ریخت آنگاه نوشته را بردارِِ زیر لب زمزمه کن تا به یادم افتی و دوست فراموش شده ات را به یاد آوری.
آنقدر خوب و عزیزی که هنگام وداع حیفم آید حتی به خدا بسپارمت
یاد آن روز که در صحفه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم...
تقدیم به کسی که هرگز نمیرود از یادم

یه چیزی میگم گوش کنین البته من کسی نیستم که بخوام به شما بگم ولی سعی کنین هیچ و قت دل کسی رو نشکنین

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:21  توسط مجتبی  | 

یکی رو دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که

او را دوست می دارم

ولی افسوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

او را دوست میدارم

ولی افسوس

او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند.

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من را رسان و گو که

او را دوست میدارم.

ولی افسوس.

یکی ابر سیاه امد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که

او را دوست می دارم

ولی افسوس.

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.

کنون و امانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا

ولی افسوس.

او هرگز نمی داند

نمی داند

وقتی مردم

 

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم.

وقتی مردم روی قبرم ننویسید

نه شعری

        نه شعاری.

ننویسید که بودم از

از چه تباری

وقتی مردن اخرین نقطه راهه

نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید...

وقتی هر اومدنی رفتنی داره

نمی خواد گل روی قبرم بکارید...

خیلی وقتا یش از این

مرده بودم

عمری دلمرده

به سر برده بودم.

بدون سنگ. بدون نام و نشون

چوب این زندگی رو خورده بودم.

وقتی مردم

           روی قبرم

ننویسید که بودم.....

وقتی مردم

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:28  توسط مجتبی  | 

انگار همین دیروز بود که باستان شناسان لایه های تو را از بین خرابه های باستانی من پیدا کردند..

چه تاریک وچه دلگیرم در این شبهای بع از تو

به زخمی خود گرفتم زخم نا پیدای بعد از تو

منم با یک سبد اواز همراهی تو تنهایی

و من حالا به فکرم فکر یک تنهای بعد از تو

و شعرم شاخه تنگ قفسهای من من شد

غزل این یار دیرینه که شد اوای بعد از تو

و چون رودی که گم کرده خم دریای خود را

نمی دانم چه باید کرد فرداهای بعد از تو

تو یبحی در شب یلدای من بودی ولی اینک

چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو

بعد از تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:1  توسط مجتبی  | 

چگونه فراموشت کنم تقدیم به استان حضرت دوست که هستیم از اوست
امید در ان روز که مرا هیچ یار و یاوری نیست یاریم فرماید
چگونه فراموشت کنم تو راه از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی
اهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به دست اوردی
چگونه فراموشت کنم تو را. که سالها در خیالم سایهات را میدیدم
و طپش قلبت را حس میکردم.و به جستو جوی یافتنت به درگاهپروردگارم
دعا میکردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را.
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
براییم تمام اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند
دستم را به تو میدهم.قلبم را به تو میدهم.فکرم را نیز به تو میدهم
بازوانم رو به تو می بخشم.ونگاهم از ان توست.و شانه هایم که نپرس.
دیگر با من غریبه اند وتمامی لحظات تو رامی خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی میکنند
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد
پیشتر ها سبز را نمی شناختم.بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم و دلم میخواهد با یاد تو همیشه سبز بنویسم
دلت را به من بده.فکرت را به من بده.سرت را روی شانه هیم بگذار
وبگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:56  توسط مجتبی  | 

عشق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:27  توسط مجتبی  | 

عشق ناکام
يک پسر با يک نگاه از دختر خوشش مي اييد ...
و عشق از طرف اون شروع ميشه ...
تا جايي که زندگيشو پاي عشقش مي ذاره ...
اما دختر باور نمي کنه ...
چون يک چيزهايي ديده و شنيده ...
تا دختر مياد پسر رو باور کنه پسر دلسرد و خسته ميشه ...
ميره با يکي ديگه ...
بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ....
اينجاست که ميگه :
حدسم درست بود و اشتباهي رو مي کنه قبلا کرده بود و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تکرار ميشه
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:14  توسط مجتبی  | 

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني سخت ترين ديدار...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:6  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:41  توسط مجتبی  | 

عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:36  توسط مجتبی  |